در پی خبر شکسته شدن درب دانشگاه توسط دانشجویان دلاور که خیلی به همه ملت حال داد، امید است که با همکاری بیشتر مردم عزیز ایشالا درهای بیشتری شکسته بشود!
هموطن عزیز همکاری شما موجب دلگرمی ماست، با حضور گرم تان به مجلس ختم دیکتاتوری صفا بدهید...
در پی خبر شکسته شدن درب دانشگاه توسط دانشجویان دلاور که خیلی به همه ملت حال داد، امید است که با همکاری بیشتر مردم عزیز ایشالا درهای بیشتری شکسته بشود!
هموطن عزیز همکاری شما موجب دلگرمی ماست، با حضور گرم تان به مجلس ختم دیکتاتوری صفا بدهید...
احسان عزیزم
نمیدانم چه بگویم. شاید دیوانه باشم، یا مرا احمق بنامند.اما من عاشق تو هستم. احسان مهربانم، الان خیلی سال است که عاشق تو هستم و هیچوقت ترا ندیده ام.
قسم که میدانم این وطن هم عاشق توست، اما من، احسان، نمیدانم به چه کسی باید پناه ببرم و بگویم چقدر ترا دوست دارم. نمیدانم به چه کسی از درد اشکها و نالههایم بگویم...احسان من، یا احسان همه، تمام مدت چشمم به ساعت لعنتی است، به این فکر خشن از بین رفتن تو، از اینکه ترا میکشند، به همین راحتی عزیز من!
به تمام خاطرات با تو بودن، در همه این سالها، و عادت خبری از تو خواندن
احسان، شاید این آرزوی دیدن تو، مثل خیلی از آرزوهای دیگر من، توسط این جانیان محبت ندیده بمیرد. انگار که من در این مملکت به دنیا آمدم که آروزهایم یکی پس از دیگری به گور بروند، انگار که مرگ را تقدیر ما کرده اند
آخ احسان، من از فکر رفتنت میترسم، و از دیدن دستهای آویزان بی تحرکت، و آن چشمان آزاد بی پروا که خاموشند. عزیز من عشق دیگر به دیدن و لمس کردن نیست، عشق دیگر به هیچ چیز خاصی بستگی ندارد، چون من عاشق تو هستم، چون من از این راه دور دارم برایت تب میکنم، من دور از تو نمیدانم چه بگویم، جز اینکه راه تو و دنیا آزادی که تو میخواستی را برایش میجنگم.
احسان خوبم، باور کن چنان احساست میکنم که انگار پیش تو هستم، میخواهم فریاد بزنم، گور پدر همه این پاسبانهای وحشی، لعنت به این زندگی که یکی دیگر بگوید تو چقدر باید زنده باشی!!!لعنت به نفرت و خفت که در سرزمین ماست.
عزیز من تو نمیمیری، عزیز دلم تو زنده ای، زنده تر از همیشه، چون راه تو ادامه دارد.
عزیز من، شکنجههای که تو تحمّل کردی، هر شبش را من زجر کشیدم، هر شبی که ترا زدند، عزیز من، تو اینقدر قوی و آزادی که از زندانی بودنت میترسند، و به مرگت بها میدهند.من میدانم که چه کردهای و چه دیده ای.من میدانم که برایت هیچ یک از اینها اهمیت ندارد، برای تو آزادی انسان و سرزمین والاترین ارزش است
دوستت دارم احسان، با تمام وجود و شعورم و قسم که راه تو ادامه دارد، قسم که عاشق کوچکت ترا همیشه زنده میبیند، احسان، شاید این نامه را بخوانی، یا شاید هم همه چیز را تمام کنند (به خیالشان که مرگ پایان است).
اما احسان، من همیشه به یادت خواهم بود، و تمام آزدیخواهان. به یاد تو و دستهای مهربان و زخم دیده ات.من همیشه در کنار تو خواهم بود، و از فرزندانمان: آزادی، حقیقت و درستی مراقبت خواهم کرد.چون دیگر خون تو در رگم جریان دارد، چون برای همیشه با تو هستم
اشکهای لعنتی میبارند، و دیگر هیچ چیز را نمیبینم. میخواهم فریاد بزنم و بگویم دوستت دارم.اما صدای قطار میاید، و انگار بلیط یک طرفهاش را برای تو خریده اند...
آناهیتای تو
(این نامه از طرف شخصی به نام آناهیتا است که از من خواست در وبلاگ بگذارم)
.jpg)
سه شنبه شب، شاید کسی با خاطره آسوده بخوابد، تلویزیون نگاه کند، بخندد و فکر این باشد که چهارشنبهاش را چه جوری پنج شنبه کند...
چهارشنبه صبح، شاید خیلیها هنوز خوابند، شاید میگویند، به به عجب صبح دل انگیزی، شاید برای خیلیها چهارشنبه روزیست مثل سه شنبه....
قاضی صادر کننده حکم، برایش راست و دروغ فرقی ندارد، او خوشحال است که حکم میدهد، و پول میگیرد...
اما، احسان، قرار است بمیرد...بنابرین طولانیترین سه شنبهاش ۱۹آبان ۱۳۸۸ میشود..احسان تاریخ تولد و مرگش را میداند...خانوادهای به جنون میرسند، و احسان فکر میکند که چرا مردن در ایران راحت شده است...حتی اگر ضجه بزند که هیچ اسلحهای نداشته، حتی اگر تا دم مرگ شکنجه شده باشد، حتی اگر حکم اعدامش را یک دادگاه بدوی صادر کرده باشد،...باور نمیکند که اعتراض علیه حکم ۱۰ سال حبس، تبدیل به حکم اعدام بشود..فکر میکند که واقعا محارب بودن چیست، و امینت ملی یعنی چه...اما انگار هیچ فایدهای ندارد، او اعدام میشود، فقط چون از او میترسند، اعدام میشود چون جمهوری اسلامی میخواهد...چون سیاسی بودن یعنی مرگ...چون آزاد بودن یعنی جرم
...و وقتی طناب تنگتر میشود، آرزوهایش همه خاموش میشوند
آخ که چقدر دنیاهایی آزاد و بزرگ، در قالب یک جسم پنداشته شدند، و با یک تکان صندلی، به خوابی ابدی رفتند
از قضا این کودتاییها از ضد مذهبیها بیشتر میترسن...چون اونان که از ریشه میخوان بکننشون...
در ضمن، خیلی از بچههایی که میان تو خیابون و به ضد این نظام شعار میدن هم ضد مذهبین، و تا حالا هم نه حرف تفرقه زدن، نه جدایی...تا آخر هم جونشون را برای آزادی مردم میذارن...
نتیجه؟ همین کودتاییها هستن که از همین الان میخوان بین مذهبیها و ضد مذهبیها جدایی بندازن
مردم واقعی! چه مذهبی و چه غیر مذهبی با هم هستند و میتوانند عقاید خود را در کنار یکدیگر و در یک جامعه داشته باشند
آنکه جان داد برای وطنش، مردم بود
صلح میخواست ولی کشته شدش، مردم بود
بود مظلومترین شهدا، مردم بود
نه کسی کشت و نه شمشیری زد، مردم بود
که علی شیر خدا بود و سر آقاییست؟
آنکه از دین علی ضربت خورد، مردم بود
شب آزادی را قدر بدان، نی شب قدر
چون که این شب به حقیقت همه از مردم بود
کشته دادست ره صلح و صفا، هر دم و بر
باز گویی که علی بود فقط؟، مردم بود
بس است خبرها و حرفهای تکراری! وقت، وقت همکاریست، در صدد چاره باشیم
در این ایام که دولت نوپای احمدی نژاد هنوز تق و لق است، و هنوز آتش تجاوز و قتل شعله ور است...در این اوضاع که خامنهای ترسیده و نصف سپاه قر و قاتیست، در این ایام که دانشگاهها و فعالین سیاسی دانشجو دوباره شروع به کار میکنند...چه وقت خوبیست برای تظاهرات و ضربه زدن...چه وقت خوبیست برای ادامه دادن و همبستگی...
قصد من نه خاموش کردن جنبش مردم، که آگاه کردن مردم و پیشرفت جنبش است: که هدف ما شخص خاصی نیست، که هدف آزادی و رهایی از این استبداد و نظام جنایت کار است
مردم عزیز کشورم، بیایید واقع بین باشیم...بیایید برای خون از دست رفته شهدا و حق پایمال شده مان مبارزه کنیم...بیاید فعال باشیم و همکاری کنیم، سازمانهای سیاسی و اجتماعی خود را تشکیل بدهیم و در صدد جذب مردم ستمدیده باشیم...دانشجوهای بسیار روشنفکری داریم که باید از آنها حمایت کنیم..حزبهایمان را قوی کنیم، که وقتی ما با هم هستیم، هیچ کس جلودار ما نیست...بیایید به جای نگرانی و منتظر این و آن ماندن شروع کنیم...هم فکری کنیم...که نه تنها روند انقلابمان را سریع خواهد کرد که باعث استحکام دوستی بین خود ما خواهد حشد...چیزی که سالهاست مارا از آن دور نگاه داشته اند....باور کنید، این ایران را میشود به یکی از بهترین و صلح آمیزترین کشور تبدیل کرد...تنها باید بخواهیم...
فراموش نکنیم: حزبی برنده است، که بر پایه خواستههای مردم باشد
آی خامنه ای، فکر نکن همه چیز تموم شده..فکر نکن چون چند نفر از همین آدمهای نظام خودتو بگیری که اعتراف کنن ما میترسیم، فکر نکن چون یه کاری کردی موسوی حرف نزنه پس یعنی مردم دست از سرت بر میدارن...جنبش ما یه جنبش مردمیه نه جنبشی که به شخصی ربط داشته باشه...جنبش ما یعنی ریشه کن کردن تو...
در ضمن، بیأییم به فکر زندانیهای دیگه هم باشیم، اونهای که بی غل و غش میخوان فقط مردم رو آگاه کنن و هر روز میگیرنشون و هیچ اخباری هم ازشون پخش نمیشه..تامل کنیم که اونا چی میگن که اینجور بی خبر کشته و زندانی میشن: تنها از آزادی میگن، و رهایی مردم از چنگ این نظام وحشی...و این چیزیه که خامنهای واقعا ازش میترسه
عمراً بتونی ذهن منو منحرف کنی!
بگو مرتضوی، بگو کیهان، بگو اصلا رئیس مجلس، بگو اصلا احمدی نژاد...داداش ما با این حرفا کوتاه نمیاییم
سر همین ترس هاست که میخوای صدای مارو با این بستن کیهان و عزل و نصب چند نفر ( که همشون عین همن) بخوابونی...هزار جور نقشه داری سوار میکنی...هی به این و اون گیر میدی...نه بابا...الان خیلی وقته اون ماهیتت رو شده...
میدونم کیان اون بالا که دائم به بهانه دستگیر کردن دوستای انقلابی و حفظ حکومتی با ماهیت اسلامی هی میگن همه چی مسالمت آمیز باشه، یعنی میگی ما هی مسالمت آمیز بیأییم جلو، تو هم با خشونت مارو بگیری شکنجه کنی؟ تو اون روزای اول یادته چطور ترسیدی وقتی بهت سنگ میزدیم؟ چطوری از ترس حتّی نمیدونستی چی بگی؟ کدوم انقلاب در برابر دیکتاتوری مسالمت آمیز بوده؟ مسالمت آمیز بودن در برابر جنایتکارهایی مثل شما، به مثابه جنایت میمونه...
پس فکر نکن که ما به همین تظاهرات و خیابون بسنده میکنیم...ما هم داریم به انقلابمون جون میدیم، ما هم راهکارهای سیاسی و اجتماعی داریم، و تو هم به حد مرگ ازشون میترسی... ما، همه با هم هستیم و گرچه میدونم که سرزمین من سالهای سال هست که طعم دموکراسی رو به خودش ندیده، اما ما مردم آزدیخواه برای آوردن ذرهای از این آزادی دریغ نمیکنیم...این آزادی بیچاره که به خاطره این که تو میخوای تو رفاه باشی و همه نوکرت باشن داری لهش میکنی....
اون روز هم میاد که از دست توی جنایتکار که تمام آزادی و حقوق اولیه مارو گرفتی خلاص بشیم...اون روز میاد که مردم کشورم زیر این سیاستهای غلط و کهنه تو عذاب نکشن...اون روز میاد که مردم آزادی رو حس کنن و چشماشون به حقیقت باز بشه...اون روز میاد که تو به همون "زباله دانی تاریخ" که میگی میفتی....
من صدای اون اعدامیهای اول انقلاب که چون تورو خوب میشناختن کشته شدن رو میشنوم...من صدای این همه اعدامیهایی آزادی خواه که در طول این نظام بی محابا دارشون زدی رو میشنوم...من خون این جونهایی که همین چند ماه پیش بدون هیچ گناه شکنجه و کشته شدن رو میبینم... حتّی اگه تو این راه بمیرم، خوشحال میمیرم، چون میدونم در راه آزادی مردم و حقیقت مرده ام...چون میدونم که دیگه چیزی به پایان تو نمونده...
و هیچ چیز به اندازه دونستن آزادی و خواستن اون شیرین نیست....
خیلی خبر خوشحال کنندهای بود...امروز کارگران عزیز جاده کرج رو بسته بودند...من فقط میخوام بگم، که جنبش ما شدیدا نیاز به حضور و همبستگی کارگران داره و همکاری اونها میتونه روند جنبش رو سریع تر کنه...اعتصاب و تجمع کارگران یکی از بزرگترین ضربهها برای هر نظام و حکومتی هست..یادمون نره، با کارگران صحبت کنیم ، اونها هم خیلی از این نظام فاسد رنج دیده اند...همین که خبر تجمع این عزیزان رو میشنویم بدونیم که چقدر با ارزشه و چقدر به این جنبش کمک میکنه...هیچوقت حرکت کارگران رو دستکم نگیریم
به امید پیروزی و آزادی مردمان...و به امید سر افرازی همه کارگران
من یکی از مردم و تظاهر کنندگان هستم...من طرفدار مردم هستم و آینده کشورم...من طرفدار آزادی هستم...من این را مینویسم که افکارم را با مردمم در میان بگذارم و نظر آنها را نیز بدانم
بنده هیچ خصومتی با آقای موسوی ندارم و اصلا ایشان را تحسین هم میکنم و طرفدارشان هم هستم...اما هرگز نمیخواهم که خودم را خر کنم!
من کور نیستم، و میبینم که میرحسین هنوز به همان قانون اساسی عقب افتاده رجوع میکند، که میگوید تغییر در دولت، نه نظام...من نمیدانم آیا آقای موسوی این حرفها را برای حالا میزند که کم کم شروع کند یا اینکه واقعاً به نظام معتقد است؟
من برای موج سبز به خیابان میروم (و خواهم رفت) و تازگیها حس میکنم به نام موج سبز میخواهند سر ما را شیره بمالند و در "چارچوب نظام" آزادی ایجاد کنند!!! حقیقت اینست که در "چارچوب قانون اساسی" این نظام جایی برای آزادی نیست...
من یکی از همین مردم هستم، و به تظاهرات میروم تا از شر هر چه آدمکش و نظام غلط راحت شوم...من تا جان در بدن دارم و برای حفظ خون این شهدای بیگناه کشته شده و ملت ستمدیدهام هرگز به زیر بار دوز و کلک نمیروم...من آزادی را در بین خواستهای مردمم جستجو میکنم نه در "قانون اساسی نظام"
من میفهمم...پس مبارزه میکنم...
روز خیلی خوبی بود برای آزادی...
دیروز، خودم دیدم که یکی به ماها میگفت نجس...که خدا رو هم صاحب شده بوده و میگفت که نمیشه با کفش و لباس رنگی نماز خوند
که خدا صدای نجاست ماها رو نمیشنوه!!!
ببین داداش...گیریم که خدا هم نشنوه...یکی یکی این ملت که شنیده...تو که شنیدی...بابا من که خودم اونجا بودم وقتی تو از ترس این همه صدا داشتی کتک میزدی...
عزیز جان، حق رو نمیشه زد، نمیشه زندانی کرد...نمیشه با فارس و کیهان قایمش کرد...آزادی رو نمیشه زیر باتوم له کرد...آزادی یه راهه یه روحه
چی شد که مثلا فلان دختر با مانتو نماز خوند؟ ما که خیالمونم نبود، تو فقط جری شدی...چی شد که من تیشرت تنم بود؟ واسه تو این چیزا همش نماد نجاسته...واسه تو آزادی بوی نجاست میده، واسه تو حقیقت نجسترین چیز هاست...
اما بذار بگم که:
نجس توئی که دانشجوهای بیگناه رو قتل عام میکنی
نجس توئی که اعدام میکنی
نجس توئی که داغدار میکنی
نجس توئی که میکشی و حاشا میکنی
نجس توئی که خفه کردن لذتته
نجس توئی و باور کن، که لکه نجاستت داره از لباس آزادی پاک میشه!
درد پنهان ترا
من نفس خواهم کشید
دور آن بی معرفت
من قفس خواهم کشید
روی کیهان و رسالت
روی این حرف دروغ
روی هر چه خود پرستی
خط خون خواهم کشید
حرف مفت رهبری را
توی عمامش بذار
این سران رذل را
باید که بر آتش کشید...!
کشت رفیقم را که چه؟
درد پنهان را که چه؟
چون بمیرد آن عزیز
درد شعله میکشد
وان ترا در میکشد
روز آزادی کجاست؟
آن عزیز پر دریغ!
کز برایش بی دریغ
جان و روحم میدهم
من نفس خواهم کشید
روی خط دود تو
چون تنفسهای من
در کشد آلودگی
گیرد آن زجر هوا
پس دهد آزادگی...!
گفتمش آخر چرا
جان خود را میکشی؟
گفت سر تا پا ز خون
خستهام از خامشی!
مرگ اینجا راحت است!
خون گرم عشق او
میزند تا جان به رگ
جرم؟ گفت ازادگی
پس بخوان از شعر مرگ!
شعر مرگ من ولی
آخرش بی انتهاست
عمر خون آلود تو
لیک در بن بست ماست!!!