Tuesday, July 28, 2009

آزادی در خواسته‌های مرم است، نه در قانون اساسی

من یکی‌ از مردم و تظاهر کنندگان هستم...من طرفدار مردم هستم و آینده کشورم...من طرفدار آزادی هستم...من این را مینویسم که افکارم را با مردمم در میان بگذارم و نظر آنها را نیز بدانم

بنده هیچ خصومتی با آقای موسوی ندارم و اصلا ایشان را تحسین هم میکنم و طرفدارشان هم هستم...اما هرگز نمیخواهم که خودم را خر کنم!

من کور نیستم، و میبینم که میرحسین هنوز به همان قانون اساسی‌ عقب افتاده رجوع می‌کند، که می‌گوید تغییر در دولت، نه نظام...من نمیدانم آیا آقای موسوی این حرفها را برای حالا میزند که کم کم شروع کند یا اینکه واقعاً به نظام معتقد است؟

من برای موج سبز به خیابان میروم (و خواهم رفت) و تازگیها حس می‌کنم به نام موج سبز میخواهند سر ما را شیره بمالند و در "چارچوب نظام" آزادی ایجاد کنند!!! حقیقت اینست که در "چارچوب قانون اساسی‌" این نظام جایی برای آزادی نیست...

من یکی‌ از همین مردم هستم، و به تظاهرات میروم تا از شر هر چه آدمکش و نظام غلط راحت شوم...من تا جان در بدن دارم و برای حفظ خون این شهدای بیگناه کشته شده و ملت ستمدیده‌ام هرگز به زیر بار دوز و کلک نمیروم...من آزادی را در بین خواستهای مردمم جستجو می‌کنم نه در "قانون اساسی‌ نظام"

من میفهمم...پس مبارزه می‌کنم...

Friday, July 24, 2009

هر آنچه فساد و مشکل مینامی، در وجود ننگین تو نهفته است

از اعتیاد خانمانسوز تر
از اسرائیل و آمریکا خطرناک تر
از سرطان کشنده تر
از منافق خرابکار تر
از گرانی عذاب آور تر
از گدایی شرم آور تر
از زلزله هراس آور تر
از صدا و سیما دروغ گو تر
از ریش بلند آقایان چندش آور تر
از اقتصاد خراب کشور زجر آور تر
از توپولوف پر نقص تر
از همه غم، غمناک تر
توئی تو:
ای حکومت گر ویران کننده وطن

Friday, July 17, 2009

نجس توئی که...!!!!

روز خیلی‌ خوبی بود برای آزادی...

دیروز، خودم دیدم که یکی‌ به ماها میگفت نجس...که خدا رو هم صاحب شده بوده و میگفت که نمیشه با کفش و لباس رنگی‌ نماز خوند
که خدا صدای نجاست ما‌ها رو نمیشنوه!!!

ببین داداش...گیریم که خدا هم نشنوه...یکی‌ یکی‌ این ملت که شنیده...تو که شنیدی...بابا من که خودم اونجا بودم وقتی‌ تو از ترس این همه صدا داشتی کتک میزدی...
عزیز جان، حق رو نمیشه زد، نمیشه زندانی کرد...نمیشه با فارس و کیهان قایمش کرد...آزادی رو نمیشه زیر باتوم له کرد...آزادی یه راهه یه روحه

چی‌ شد که مثلا فلان دختر با مانتو نماز خوند؟ ما که خیالمونم نبود، تو فقط جری شدی...چی‌ شد که من تی‌شرت تنم بود؟ واسه تو این چیزا همش نماد نجاسته...واسه تو آزادی بوی نجاست میده، واسه تو حقیقت نجس‌ترین چیز هاست...
اما بذار بگم که:
نجس توئی که دانشجو‌های بیگناه رو قتل عام میکنی‌
نجس توئی که اعدام میکنی‌
نجس توئی که داغدار میکنی‌
نجس توئی که میکشی و حاشا میکنی‌
نجس توئی که خفه کردن لذتته
نجس توئی و باور کن، که لکه نجاستت داره از لباس آزادی پاک میشه!

Thursday, July 9, 2009

من نفس خواهم کشید!!!

همین که اومدیم بیرون، همین که به اونایی که تو خونه بودن گفتیم که ما هنوز هستیم، همین که خبر تظاهراتمون بره به باقی‌ شهرها، همین که به حکومت بگیم که ما خفه نمیشیم...همین یعنی‌ ادامه، یعنی‌ خواستن آزادی...ما ادامه میدیم

نفس

درد پنهان ترا
من نفس خواهم کشید
دور آن بی‌ معرفت
من قفس خواهم کشید
روی کیهان و رسالت
روی این حرف دروغ
روی هر چه خود پرستی‌
خط خون خواهم کشید
حرف مفت رهبری را
توی عمامش بذار
این سران رذل را
باید که بر آتش کشید...!

کشت رفیقم را که چه؟
درد پنهان را که چه؟
چون بمیرد آن عزیز
درد شعله میکشد
وان ترا در میکشد

روز آزادی کجاست؟
آن عزیز پر دریغ!
کز برایش بی‌ دریغ
جان و روحم میدهم

من نفس خواهم کشید
روی خط دود تو
چون تنفس‌های من
در کشد آلودگی
گیرد آن زجر هوا
پس دهد آزادگی...!

گفتمش آخر چرا
جان خود را میکشی؟
گفت سر تا پا ز خون
خسته‌ام از خامشی!

مرگ اینجا راحت است!


خون گرم عشق او
میزند تا جان به رگ
جرم؟ گفت ازادگی
پس بخوان از شعر مرگ!

شعر مرگ من ولی‌
آخرش بی‌ انتهاست
عمر خون آلود تو
لیک در بن بست ماست!!!