Thursday, July 9, 2009

نفس

درد پنهان ترا
من نفس خواهم کشید
دور آن بی‌ معرفت
من قفس خواهم کشید
روی کیهان و رسالت
روی این حرف دروغ
روی هر چه خود پرستی‌
خط خون خواهم کشید
حرف مفت رهبری را
توی عمامش بذار
این سران رذل را
باید که بر آتش کشید...!

کشت رفیقم را که چه؟
درد پنهان را که چه؟
چون بمیرد آن عزیز
درد شعله میکشد
وان ترا در میکشد

روز آزادی کجاست؟
آن عزیز پر دریغ!
کز برایش بی‌ دریغ
جان و روحم میدهم

من نفس خواهم کشید
روی خط دود تو
چون تنفس‌های من
در کشد آلودگی
گیرد آن زجر هوا
پس دهد آزادگی...!

گفتمش آخر چرا
جان خود را میکشی؟
گفت سر تا پا ز خون
خسته‌ام از خامشی!

مرگ اینجا راحت است!


خون گرم عشق او
میزند تا جان به رگ
جرم؟ گفت ازادگی
پس بخوان از شعر مرگ!

شعر مرگ من ولی‌
آخرش بی‌ انتهاست
عمر خون آلود تو
لیک در بن بست ماست!!!

No comments:

Post a Comment