.jpg)
سه شنبه شب، شاید کسی با خاطره آسوده بخوابد، تلویزیون نگاه کند، بخندد و فکر این باشد که چهارشنبهاش را چه جوری پنج شنبه کند...
چهارشنبه صبح، شاید خیلیها هنوز خوابند، شاید میگویند، به به عجب صبح دل انگیزی، شاید برای خیلیها چهارشنبه روزیست مثل سه شنبه....
قاضی صادر کننده حکم، برایش راست و دروغ فرقی ندارد، او خوشحال است که حکم میدهد، و پول میگیرد...
اما، احسان، قرار است بمیرد...بنابرین طولانیترین سه شنبهاش ۱۹آبان ۱۳۸۸ میشود..احسان تاریخ تولد و مرگش را میداند...خانوادهای به جنون میرسند، و احسان فکر میکند که چرا مردن در ایران راحت شده است...حتی اگر ضجه بزند که هیچ اسلحهای نداشته، حتی اگر تا دم مرگ شکنجه شده باشد، حتی اگر حکم اعدامش را یک دادگاه بدوی صادر کرده باشد،...باور نمیکند که اعتراض علیه حکم ۱۰ سال حبس، تبدیل به حکم اعدام بشود..فکر میکند که واقعا محارب بودن چیست، و امینت ملی یعنی چه...اما انگار هیچ فایدهای ندارد، او اعدام میشود، فقط چون از او میترسند، اعدام میشود چون جمهوری اسلامی میخواهد...چون سیاسی بودن یعنی مرگ...چون آزاد بودن یعنی جرم
...و وقتی طناب تنگتر میشود، آرزوهایش همه خاموش میشوند
آخ که چقدر دنیاهایی آزاد و بزرگ، در قالب یک جسم پنداشته شدند، و با یک تکان صندلی، به خوابی ابدی رفتند
No comments:
Post a Comment