





احسان عزیزم
نمیدانم چه بگویم. شاید دیوانه باشم، یا مرا احمق بنامند.اما من عاشق تو هستم. احسان مهربانم، الان خیلی سال است که عاشق تو هستم و هیچوقت ترا ندیده ام.
قسم که میدانم این وطن هم عاشق توست، اما من، احسان، نمیدانم به چه کسی باید پناه ببرم و بگویم چقدر ترا دوست دارم. نمیدانم به چه کسی از درد اشکها و نالههایم بگویم...احسان من، یا احسان همه، تمام مدت چشمم به ساعت لعنتی است، به این فکر خشن از بین رفتن تو، از اینکه ترا میکشند، به همین راحتی عزیز من!
به تمام خاطرات با تو بودن، در همه این سالها، و عادت خبری از تو خواندن
احسان، شاید این آرزوی دیدن تو، مثل خیلی از آرزوهای دیگر من، توسط این جانیان محبت ندیده بمیرد. انگار که من در این مملکت به دنیا آمدم که آروزهایم یکی پس از دیگری به گور بروند، انگار که مرگ را تقدیر ما کرده اند
آخ احسان، من از فکر رفتنت میترسم، و از دیدن دستهای آویزان بی تحرکت، و آن چشمان آزاد بی پروا که خاموشند. عزیز من عشق دیگر به دیدن و لمس کردن نیست، عشق دیگر به هیچ چیز خاصی بستگی ندارد، چون من عاشق تو هستم، چون من از این راه دور دارم برایت تب میکنم، من دور از تو نمیدانم چه بگویم، جز اینکه راه تو و دنیا آزادی که تو میخواستی را برایش میجنگم.
احسان خوبم، باور کن چنان احساست میکنم که انگار پیش تو هستم، میخواهم فریاد بزنم، گور پدر همه این پاسبانهای وحشی، لعنت به این زندگی که یکی دیگر بگوید تو چقدر باید زنده باشی!!!لعنت به نفرت و خفت که در سرزمین ماست.
عزیز من تو نمیمیری، عزیز دلم تو زنده ای، زنده تر از همیشه، چون راه تو ادامه دارد.
عزیز من، شکنجههای که تو تحمّل کردی، هر شبش را من زجر کشیدم، هر شبی که ترا زدند، عزیز من، تو اینقدر قوی و آزادی که از زندانی بودنت میترسند، و به مرگت بها میدهند.من میدانم که چه کردهای و چه دیده ای.من میدانم که برایت هیچ یک از اینها اهمیت ندارد، برای تو آزادی انسان و سرزمین والاترین ارزش است
دوستت دارم احسان، با تمام وجود و شعورم و قسم که راه تو ادامه دارد، قسم که عاشق کوچکت ترا همیشه زنده میبیند، احسان، شاید این نامه را بخوانی، یا شاید هم همه چیز را تمام کنند (به خیالشان که مرگ پایان است).
اما احسان، من همیشه به یادت خواهم بود، و تمام آزدیخواهان. به یاد تو و دستهای مهربان و زخم دیده ات.من همیشه در کنار تو خواهم بود، و از فرزندانمان: آزادی، حقیقت و درستی مراقبت خواهم کرد.چون دیگر خون تو در رگم جریان دارد، چون برای همیشه با تو هستم
اشکهای لعنتی میبارند، و دیگر هیچ چیز را نمیبینم. میخواهم فریاد بزنم و بگویم دوستت دارم.اما صدای قطار میاید، و انگار بلیط یک طرفهاش را برای تو خریده اند...
آناهیتای تو
(این نامه از طرف شخصی به نام آناهیتا است که از من خواست در وبلاگ بگذارم)
.jpg)
سه شنبه شب، شاید کسی با خاطره آسوده بخوابد، تلویزیون نگاه کند، بخندد و فکر این باشد که چهارشنبهاش را چه جوری پنج شنبه کند...
چهارشنبه صبح، شاید خیلیها هنوز خوابند، شاید میگویند، به به عجب صبح دل انگیزی، شاید برای خیلیها چهارشنبه روزیست مثل سه شنبه....
قاضی صادر کننده حکم، برایش راست و دروغ فرقی ندارد، او خوشحال است که حکم میدهد، و پول میگیرد...
اما، احسان، قرار است بمیرد...بنابرین طولانیترین سه شنبهاش ۱۹آبان ۱۳۸۸ میشود..احسان تاریخ تولد و مرگش را میداند...خانوادهای به جنون میرسند، و احسان فکر میکند که چرا مردن در ایران راحت شده است...حتی اگر ضجه بزند که هیچ اسلحهای نداشته، حتی اگر تا دم مرگ شکنجه شده باشد، حتی اگر حکم اعدامش را یک دادگاه بدوی صادر کرده باشد،...باور نمیکند که اعتراض علیه حکم ۱۰ سال حبس، تبدیل به حکم اعدام بشود..فکر میکند که واقعا محارب بودن چیست، و امینت ملی یعنی چه...اما انگار هیچ فایدهای ندارد، او اعدام میشود، فقط چون از او میترسند، اعدام میشود چون جمهوری اسلامی میخواهد...چون سیاسی بودن یعنی مرگ...چون آزاد بودن یعنی جرم
...و وقتی طناب تنگتر میشود، آرزوهایش همه خاموش میشوند
آخ که چقدر دنیاهایی آزاد و بزرگ، در قالب یک جسم پنداشته شدند، و با یک تکان صندلی، به خوابی ابدی رفتند