Wednesday, July 14, 2010

صبح بخیر سید علی‌! (تسلیت میگم)

سلام خامنه ای

نمیدونم، امروز چه حالی‌ داری، فقط بدون که یه ملت منتظر از بین رفتنت هستن و نمیخوان سر به تنت باشه. نمیدونم چه احساسی‌ داری وقتی‌ روز تولدتت خیلی‌‌ها آرزوی مرگتو می‌کنن، اگر چه تو آدم معمولی‌ نیستی‌ و یه قاتلی و از این کارت هم لذت میبری.

جناب خامنه ای، هنوز نمیدونم چطور فکر میکنی‌ که میشه ماها رو ساکت کرد، چطور فکر میکنی‌ که با این همه شکنجه‌ها و اعدام‌ها میتونی‌ دوست داشتنی بشی‌. فقط روز تولدت می‌خواستم بگم که با تمام وجودم از تو متنفرم. امیدوارم که سالهای پر عذاب و سختی رو پیش و رو داشته باشی‌ و آه این همه خانواده داغدار تورو بگیره. بدون که هر ضربه شلاق، هر کتک زدن، هر دندان و استخوان شکستن خواهر‌ها و برادر‌های من در زندان که توسط توی خبیث و اون نوکرهای کثافتت انجام میشه تورو به آخر زندگی‌ و حکومت به شکل اسفباری نزدیک میکنه.

آخه ملّای تریاکی، که اون جونهای معصوم و بیگناه رو یکی‌ یکی‌ میکشی، و هر روز زیر حکومت عدل تو داریم سلاخی میشیم، تو از عشق و محبت و آدمیّت چی‌ میفهمی؟ تو اصلا جز ولایت کردن و سر به نیست کردن چی‌ میدونی‌؟ تورو اصلا چه به متولد شدن.

میخوام یه حقیقتی رو هم بهت بگم، که چیز زیادی به پایان این عمر جنایتت نمونده. من میدونم که "دوشمن"‌های دست اولت رو همه رو اعدام کردی، یا الان تو زندانن، ولی‌ الان دیگه "دوشمن"‌هات خیلی‌ شدن و نمیشه مثل قبل کنترلشون کرد، پس اصلا با خیال راحت نخواب. و بدون از این به بعد همه چی‌ هی‌ بد و بد تر میشه‌ای رذل مریض.

باز هم تولدت رو تسلیت میگم و ایشالا هر روزت بد تر از روز قبلت باشه

از طرف یک ایرانی‌ رنج دیده

Friday, July 9, 2010

خواهش می‌کنم من را از کهریزک و اوین نترسانید (درد دل ۱۸ تیر)

خواستم خدمت آن عده از عزیزان، اعم از همسایه و فامیل عرض کنم که ما چه به خیابان برویم چه نرویم کشته میدهیم. تظاهرات ما نشان دهنده اهمیت دادن به سرنوشت مردمان و کشور بیچاره ماست. اگر نه باور کنید که باز هر شب به خانه‌هایمان پنهانی خواهند ریخت و ما را خواهند برد و یا در خیابان تک تک افراد سیاسی را به دستگیر خواهند کرد. این است نقشه شوم این حکومت.

خواهش می‌کنم من را از کهریزک و اوین نترسانید و اینکه شاید دستگیر شوم! زندگی‌ هر روزه من و بسیاری دیگر خود فاجعه‌ای دیگر است. همین ترس‌ها و "حالا نه هاست" که ۳۰ سال است این نظام جنایت کار را جرات ادامه دادن داده است. وگر نه چگونه اینهمه توی سرمان میزنند، و ما با ادعای "ایرانی‌ بودن" و "مهد تمدن" بودن و "هنر داشتن" هنوز زیر تجاوزات، بدبختیهای اقتصادی، فسادهای مالی‌، و زور و اجبار هر روزه به سر میبریم.

اینها ما را از خودمان بیشتر می‌شناسند. ما بار آمده ایم که یکی‌ بگوید و ما دنبال کنیم، نمیدانیم که گاه میشود افراد را دنبال خود کشاند. اینها میدانند چگونه ما را بترسانند، چگونه سرمان شیره بمالند، چگونه ما را با سخنهای شیرین از یک تظاهرات باز دارند.

ما ۳۰ سال است که صبر کرده ایم و در برابر هزاران جنایت یکی‌ پس از دیگری استقامت کردیم و حالا این بغض سنگین ۳۰ ساله است که باید بشکند و این آرزوهای مرده که باید بشکفند.

من اگرچه می‌دانم که این جنبش مردمی نخوابیده، اما این خانه نشستنها تنها پیامدش تضعیف روحیه خودمان، و به تعویق انداختن پیروزیست. هر چقدر ما نیروهای منسجم خودمان را به نمایش بگذاریم، کمتر خواهیم ترسید. هر چقدر با هم باشیم، بیشتر آگاه خواهیم شد، بیشتر به فکر یکدیگر خواهیم بود، بیشتر با آزادی آشنا خواهیم شد.بیائید به بدبختی عادت نکنیم، بیائید به اینکه خارج از ایران تنها جای بهتر زیستن است فکر نکنیم و فکر کنیم که اگر بدبختی‌ها و این حکومت اجبار و جنایت کار را از بین ببریم چه کارها برای ایران که نخواهیم کرد.

آهای همسایه، فامیل، هموطن، این دستهای توست که به من قدرت ماندن و ادامه دادن میدهد، این دستها و همراهیت را از من دریغ نکن.

Monday, June 28, 2010

نمی‌خواهم فقط از شهدا یادی کنم!

در سالروز مقتولان جمهوری اسلامی، من خشمگینم که چرا ما از این جنایتهای آشکار به این سادگی‌ میگذریم. در هنگامی که این حکومت از هر زمانی‌ بیشتر از نیروهای مردمی میترسد، به نوعی عقب نشسته ایم. گاهی‌ فکر میکنم چه میشود ما را؟

می‌دانم که زندانی داریم، می‌دانم که کشته داده ایم...ولی‌ نشنیده‌ام که در برابر ستمگران بشود با سکوت پیروز شد. نشنیده‌ام که ترسیدن، دردی را دوا کند...نشنیده‌ام که در زندان‌ها شکنجه کنند، زنی‌ را در خیابان بزنند، و به دختران هر روز در زندانها تجاوز کنند و ما در سکوت با اینها مبارزه کنیم

زنی‌ قرار از سنگسار شود، ۲۰ تنً قرار است اعدام شوند، چرا هیچ برنامه‌ای نیست؟ چرا اعتراضات مدنی خموشند؟ چرا تجمع کردن انگار حرام شده است؟....

ما به چیزی بیشتر از یاد آوری محتاجیم. یادمان باشد که این حکومت مسئول تمام این جنایتهاست. باید در سالگرد مقتولان به راهکارهای شکست این حکومت اندیشید. باید از قتلهای بیشتر پیشگیری کرد. در برابر جانی‌ها چیزی به نام سکوت راهکار نیست. باید ایستاد و ادامه داد و نشان داد که ما مردم هنوز زنده ایم. بیایید اعلامیه چاپ کنیم، دیوار نویسی کنیم، به محافل دانشجوی و کارگری توجه کنیم. بیایید سی‌دی پخش کنیم. از آقایان موسوی و کروبی خواهش کنیم که به اجتماعات ما بپیوندند! بیایید یاد شهدا را اینگونه زنده بداریم

تنها یاد آوردن نیست، ادامه دادن است که آزادی را به ارمغان میاورد

Thursday, June 24, 2010

پارسال این موقع تو تب و تاب ۱۸ تیر بودیم

اگرچه من و دوستان هنوز در حال چاپ اعلامیه هستیم، و هنوز خیلی‌‌ها در بین همسایه‌ها و آشنا هامون به فکر ۱۸ تیر هستیم و داریم برنامه می‌ریزیم...ولی‌ از ۱۸ تیر تو بالاترین زیاد خبری نیست...می‌دونم همه نگران این روز هستیم، ولی‌ باید در عمل نشون بدیم که ما هیچ کدوم از جنایتها رو فراموش نکردیم...این حکومتی که داره از درون از هم میپاشه و خود زنی‌ میکنه هیچ ترسی نداره....لطفا بیاید شروع کنیم، این تازه آغاز کار ماست

Thursday, May 13, 2010

عذر خواهی‌ را خامنه‌ای باید بکند که شب تا صبح داره برادر خواهر هامون رو سلاخی میکنه

ملت عجیبی‌ هستیم..به کسانی‌ گیر میدهیم که میدونیم یه جورایی زورمون میرسه بهشونو و هی‌ می‌تونیم سرکوفتشون بزنیم...اگر واقعا کار بلدیم و دنبال یک عذر خواهی‌ واقعی و جانانه هستیم لطفا از خامنه‌ای جلاد بخواهید که بابت اعدام و شکنجه و تجاوز بهترین آدمهای مملکت ازمون عذر خواهی‌ کنه و بعدشم بره پی‌ کارش..اره عزیز...اصل مطلبو بچسبیم.. عذر خواهی‌ را خامنه‌ای باید بکند که شب تا صبح داره برادر خواهر هامون رو سلاخی میکنه نه نیک آهنگ!...گرچه، عذر خواهیش هم دیگه فایده‌ای نداره و دیگه رفتنیه...

Wednesday, May 12, 2010

من یک بیشرفم!

من یک بیشرفم

چون دیگر به تظاهرات نمیروم، چون میترسم بگویم، چون میترسم جمهوری اسلامی برود و آنوقت خیلی‌ بد بشود...و بعد از خودم می‌پرسم آیا نظام ترسو، ترس دارد، و از این که میتوانم چیزی را تغییر بدهم ترسم می‌گیرد ...من یک بیشرفم، چون با اینکه میدانم این رژیم مسول این جنایتهاست، باز خودم را به کوچه علی‌ چپ میزنم و هنوز دنبال رای می‌گردم!...چون حرف دموکراسی میزنم، اما همه باید خفه شن و عذر خواهی‌ کنند...من یه بیشرف به تمام معنا هستم، و قسمتی‌ از شرفم را با بستن چشمو و گوشم دور انداختم، و قسمت دیگر را با هذیان گفتن هر روزه...من یه بیشرفم، وقتی‌ حقیقت را میدانم ولی‌ به فکر منافع خودم، به مردم چیز دیگری میگویم، و حرامزاده‌ای هستم که مادرم را تجاوز کردند و پدرم را اعدام...من بیشرفم چون به حرفهای نصفِ مزخرف دورو برم بیشتر از دردنامه‌های پر معنی‌ مجید و فرزاد گوش می‌دهم...چون نمیدانم چطور یه اعتصاب ساده، روح یه اعدامی را شاد می‌کند...و شعار می‌دهم آزادی، ولی‌ حق همه را میخورم...و شعار میدهم "نه به اعدام" و بعد به مهمانی میروم...اه‌ه‌ه که بی‌شرف بودن اگرچه به ظاهر آسانست، ولی‌ عذاب وجدانش را نمیدانم به کجا ببرم..


Tuesday, May 11, 2010

شعار معنا دارد، شعار بیانگر آگاهی‌ ماست،شعارهای با معنا بدهیم

از خودتان بپرسید که در سال پیش تا این سالگرد ۲۲ خرداد چه بر ما گذشت، چند صد نفر کشته و اعدام شدند...چند هزار شکنجه شدند....سوالهای کهنه نپرسیم...من میدانم که رای ما را دزدیدند...بپرسیم چه کسی‌ مسبب این همه جنایت است...بپرسیم چه کسی‌ اعداممان می‌کند...چه کسی‌ توی سرمان میزند...آنوقت شعارهای با معنا و درست بدهیم

Monday, May 10, 2010

و من اسم پسرم را فرزاد گذاشتم....

و من اسم پسرم را فرزاد گذاشتم...

تا یادش بماند که فرزاد و فرزادها که بودند و به چه جرمی‌ کشته شدند...تا یادش بماند که قیمت آزادی مثل نرخهای دیگر خیلی‌ گران تمام میشود...من اسم دخترم را شیرین گذشتم، تا بعدها بداند تجاوز یعنی‌ چه، و نگذارد در آینده زنی‌ را به اسم اسلام سلاخی کنند...تا اگر فرزاد و شیرین نیستند، آزادی خواهیشان و افکارشان در درون بچه‌هایم رشد کند...تا بدانند و فریب نخورند...تا بفهمند که تنها راه آزادی از چنگ ظالم، از بین بردن آنست...

و ما مردم، همه میدانیم، که چرا ما را میکشند، میدانیم که چرا زخمیمان میکنند، میدانیم چه کسی‌ خنجر را میزند...اما "صبر" را بر میگزنیم..."صبری" که حتی خودش طاقت انتظار را ندارد...چرا که برای آزادی انتظار نمیکشند..آزادی را میسازند و جریان میدهند...

وقت زیادی به به دنیا آمدن بچه‌هایم نمانده...زری بعد از شنیدن خبر اعدام حالش به هم می‌‌خورد و من برای هواخوری به سمت دانشگاه تهران میبرمش!!! شاید که این دیوانگی و اضطراب آراممان کند!!!...و من مصمم تر از همیشه میشوم...این مدت به شهرستان و روستاها رفتم، با کارگران و خانواده‌ها صحبت کردم...و اگر چیزی هم می‌دانستم به باقی‌ هم گفتم...مطمئن باش که من صبر نمیکنم...مطمئن باش که من خاموش نیستم...و به این کارم ادامه می‌دهم...برای این همه خون که به آغاز رود آزادی می‌ریزد...و بسیجی‌ به من می‌گوید برو انور...و من خنده‌ام می‌گیرد...چرا که دیگر آزاد شده ام.....

فرزاد، احسان، شیرین، ۴۵ افغانی، ترانه، کیانوش و...

اینها فقط اسم نیستند، داستان تلخ تمام فرشته‌های شکنجه شده‌اند، که به گمان جمهوری اسلامی مرگ تنها راه خفه کردنشان بود...


Friday, February 26, 2010

انقلابی از نوع جمهوری اسلامی، فقط الف و نونش (ا‌.ن ش) زیادی بود، وگرنه قلابی‌ بود

انقلابی از نوع جمهوری اسلامی، فقط الف و نونش (ا‌.ن ش) زیادی بود، وگرنه قلابی‌ بود

Wednesday, February 24, 2010

زنم مهرشو به اجرا گذاشت: پخش بیش از هزار اعلامیه و سی‌دی به حق صد تن شهید ایران

منو زری، 3 ساله که نامزدیم و قرار بود که عروسیمون این عید باشه، با اینکه خیلی‌ هم برنامه داشتیم، با اینهمه جنایت و کشتار اصلا دلمون نمیره که عروسی راه بندازیم

به جای عروسی تصمیم گرفتیم جشنمون رو یه جور دیگه اجرا کنیم، که حالا بماندما هیچکدوممون به مهریه و این حرفا اعتقاد نداریم و تا حالا هر چی‌ بوده روبا هم تقسیم کردیم، ولی‌ چون مادر زری خیلی‌ اصرار داشت ، زری هم چند قلم مهریه اضافه کرد خلاصه یکی‌ از مهریه های زری پخش بیش از هزار اعلامیه و سی‌دی به حق صد تن شهید ایران توسط من بود و حالا هم که خیلی‌ اوضاع قاراشمیش شده و اون فیلم رو هم دید، به خاطر شرایط اجتماعی (هم برای روز زن، و هم چهارشنبه سوری( مهرشو به اجرا گذاشته، و نمیدونم آیا تا حالا مردی اینقدر از به اجرا گذشته شدن مهر زنش خوشحال شده یا نه…البته بهم قول داده که طلاق نگیره ;)

یکی‌ از آرزوهای زری اینه که وقتی‌ بچمون به دنیا بیاد، دیگه خبری از اینهمه ظلم و جنایت نباشه، که وقتی‌ بچمون رفت مدرسه، شاد باشه و لباسهای رنگی‌ بپوشه، منو زری خیلی‌ آرزو داریم، خیلی‌ زیاد، مثل همه مردم، و بیشتر آرزوهامون زیر این نظام هیچوقت عملی‌ نخواهد شد به همین خاطر به عنوان عضوی از این جامعه تا جون داشته باشیم برای تحقق اهداف مردم و آرزوهامون برای از بین رفتن این نظام جانی تلاش می‌کنیم

Tuesday, February 16, 2010

خواهشی کوچک (ولی‌ با نتایج بزرگ) از همه احزاب و مردم چه در داخل و خارج! خواهشمندیم که روز زن رو جدی بگیرید...لطفا همگی‌ بیانیه صادر کنید برای تظاهرات ر

خواهشمندیم که روز زن رو جدی بگیرید...لطفا همگی‌ بیانیه صادر کنید برای تظاهرات روز زن و اطلاع رسانی کنید، الان وقت همبستگی و نشون دادن ارادت ما به زنهای ملت هست...و وقت خوبی‌ برای بیان خواسته‌ها و هیچ جنگ و جدلی هم نداره و به تقویت نیروی جنبش هم کمک میکنه...ولی‌ متاسفانه انگار اصلا این مساله هیچ اهمیتی برای خیلی‌ از ما‌ها نداره... لطفا خبر رسانی کنید: رسانه شمایید

Sunday, February 14, 2010

زن را بدان، زن را بفهم

آیا کسی‌ به فکر مادران عزادار هست؟

یا فکر آن جوان که زیر خاک، آرام مرده است؟

گویی اگر: این نیز بگذرد

اما به تلخی‌ خون هزار شهید

آوارهای غم، یک یک به شوق ساخته میشوند

با من بگو

اگر که هنوز ندیده ای

آن ضجه‌های مادران،بر روی خاک قبر

فریاد زندانیا‌ن زن

چون جسمشان، با تیغ تیز تجاوز آشنا شدست؟

یا اه دختری، چون با تفنگ مرد

یا شوق خواستن

چون در میان گلو اعدام میشود

یا گیسوان پر شور آزادی

آن ریشه‌های پر کشیدن و شادابی

هر روز، با اجبار، در زیر روسری

اعدام میشوند

زن را بدان، زن را بفهم

چون مظهر محبت را

در اختناق این همه قانون، کور میکنند...

دیگر بس است، خاموش بودنمان

همراه شو، در روز زن








Friday, February 12, 2010

راه خواهرانمان را که شکنجه و کشته شدند، و ۳۱ سال در زیر این نظام رنج کشیدند را ادامه خواهیم داد (تظاهرات روز زن)



روز جهانی‌ زن، به احترام این همه مادر داغدار، به احترام این زنان دلیر کشور و دختران کشته شده، و بزیر کشیدن این حکومت زن ستیز همه با هم در تظاهرات شرکت کنیم

لازم نیست که وقفه‌های طولانی بین تظاهرات داشته باشیم،روزهای مهمتری در پیش است، باید فعالیتمون بیشتر بشه، و برنامه ریزی دقیق تر و بیشتری داشته باشیم، باید نشون بدیم که چه چیزهای برای ما ارزشمند هستند، و چقدر بهشون بها میدیم...همچنین از آقایان موسوی و کروبی و همه احزاب خواهش می‌کنیم که بیانیه برای تظاهرات در این روز صادر کنند، و از مردم عزیز (چه در داخل و خارج) تقاضا داریم که اطلاع رسانی کنند

ما میتوانیم

Thursday, February 11, 2010

باور کن، که ما دیگه اون آدمهای قبلی‌ نیستیم، ما دوباره زاده شدیم

یعنی‌ ما اینقدر وابسته به حرف مفت چند تا مزدور و بسیجی‌ هستیم؟ پس احساسات خودتون کجاست؟

داداش، امروز اگه یادتون باشه، با اینهمه فلان بسار که گفتن، ما امدیم تو خیابون، شعارمون رو دادیم، پوستر پاره کردیم، آتیش بازی کردیم...مگه الکیه؟ من حالم جا اومد، یعنی‌ در کلّ تو خیابون رفتن و شعار دادن حال هر آدم سالمی رو جا میاره، مگه اینکه بسیجی‌ و مزدور باشی‌ که بکوبی و احساس یاس کنی‌...واقعا با این همه پاسدار و بسیجی‌ تو خیابون اومدن هنره...که دیگه نمیترسیم که حرف دل مون رو بزنیم...آره عزیز، خوشحال باش، دستی‌ به پشتت بزن و به خودت افتخار کن...باور کن، که ما دیگه اون آدمهای قبلی‌ نیستیم، ما دوباره زاده شدیم

Monday, February 8, 2010

آهای عزیز، ما به ترس شما از "تفرقه" محتاج نیستیم

نه آقایان، شما در اشتباهید، شمایی که کور شده اید و ذوب در این اصلاحات قانون اساسی‌ جمهوری اسلامی هستید، شما نمیبینید، شما معنی‌ مرگ این جوانان و بی‌ گناهان توسط این نظام را درک نمیکنید، شما معنی‌ آزادی را نمیدانید...شما اعدام را فقط یک کلمه ترس آور می‌بینید..شما اشک و آه خانواده‌های شکنجه شده را زیر پایتان لهٔ می‌کنید...شما منحرف کننده اصلی‌ این جنبشید، که می‌ترسید از رو شدن حقیقت، و هنوز نمیدانید "یا شاید هم می‌دانید!!!" که حقیقت هیچ تناسبی با تفرقه ندارد...

هنوز همان حرفهای سال ۵۷ را تکرار می‌کنید، هنوز همان اشتباه لعنتی که نگویید، حرف نزنید، خمینی لنگه ندارد را دوباره زمزمه می‌کنید
کجا خواندید که راست گویی و عدالت خواهی واقعی و رسوا کردن "آن به اصطلاح اصلاح طلبان" تفرقه افکنیست؟

حالم از این کلمه تفرقه افکنی به هم می‌‌خورد، کدام تفرقه عزیزان؟ تمام مردم ما همبسته و هشیار به خیابان بیایند که جمهوری اسلامی برود خیلی‌ دردناک میشود؟ اگر نیک آهنگ حقیقت را با کاریکاتورش به مردم نشان بدهد مزدور میشود؟ بگذارید بپرسم که این قوانین "تفرقه افکن شما" از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ چرا وقتی‌ اینهمه به آزادی نزدیک می‌شویم و هنوز مردم ما دست به دست یکدیگر به خیابانها میایند، این همه می‌ترسید و حرف از "تفرقه" میزنید؟ چرا هر ذره از واقعیت برای شما تلخ و تلخ تر میشود...آهای عزیز، ما به ترس شما از "تفرقه" محتاج نیستیم، ما به همفکری، راست گویی، عدالت واقعی، آزاد اندیشی‌ و حقیقت گویی محتاجیم، چیزهای شیرینی‌ که سالهاست این نظام و جمهوری اسلامی از من و شما گرفته است...

بگذارید این نوای آزادی و فهم به گوش همه ما برسد، بگذارید آنهایی که سالها با تعصبات دست و پنجه نرم کرده اند، آوایش را بشنوند، که حتی اگر چنان کَرَند که این نوا را نمیشنوند، نسل‌های بعدی ما آوایش را حفظ کنند، بگذارید رشد کنیم و حسرت نخوریم

و یادمان نرود که غده سرطانی را هیچوقت اصلاح نمیکنند، از بینش میبرند...

Friday, January 29, 2010

.یک محارب رقاص واقعاً انسان خوشبختیست

"برای حسنی: که گفت ما رقاصیم"

وقتی‌ یک محارب رقاص باشی‌،

یعنی‌ حالت خوبه،
یعنی‌ در کلّ حسنی واسه علف بزی خوبه...
یعنی‌ سلام روشنایی گازی و گور بابای جمهوری کثیف اسلامی و
این همه مسخره بازی...

یعنی‌ اعدام تمام و کشتار تمام و
سیاست غلط تمام و برنامه‌های غلط اقتصادی تمام و
مجلس خبرگان عوضی‌ تمام و
حجاب اجباری خواهرت رو به رکود و
کلّ ملت رو به صعود...
عین همسایه‌هات مهین و رسول...
وقتی‌ یه محارب رقاص باشی‌،
یعنی‌ میری تو خیابون که داد بزنی‌:
گور پدر هر چی‌ دروغ گوی لعنتی...
که فریادت بشه همصدای رفیقای محله بغلی..

که صدا بشه فکر و فکر بره تو دستات و دستات بره تو دستای مهسا و...
و ایندفعه کمیته نیاد برای نهی و منکر فحشأ و

که صدا بشه عشق و عشق بشه خنجر که این دفعه به جای دل خودت
بره تو شکم خر

که واویلا
یه نفس بکشیم و بگیم کشور شده بهتر

Thursday, January 7, 2010

توطئه کشف حجاب

این توطئه کشف حجاب خیلی‌ هم به نفع ماست...یاد بگیریم که از همون اول خواسته هامون رو روشن و صریح بیان کنیم، یکی‌ از مهمترینش، به خصوص برای زنان ما، همین لغو حجاب اجباری هست...چیزی به نام دیر یا زود وجود نداره، که حالا وایسا بعدا مساله رو حل می‌کنیم...زمان می‌گذره و بعدا وقتی‌ میاد که کار از کار گذشته....همین بعدا بعدا کار رو خراب میکنه

این حکومت، با این کارش داره به خودش ضربه میزنه...دیگه از همه جا بریدن...اگه نخواستن حجاب اجباری حق ماست، این "توطئه" به نفع ماست، چرا ناراحت بشیم؟ چراچرا الکی‌ نشون بدیم که ما طرفدار حجاب اجباری هستیم؟ و حجاب داشتن برامون مهم نیست, برای چی‌؟...همین حجاب اجباری بود که باعث اعدام و کشتار خیلی‌ از زنهای ما شد

یک دلیل عمده که می‌خواهیم از شر جمهوری اسلامی خلاص بشیم این هست که اختیار حجاب و لباس خودمون رو داشته باشیم....این فرهنگ که هر کی‌ حجاب نداره بد کاره است رو بندازیم دور...اگه دیدیم زنی‌ حجابشو برداشت با پلاکارد "لغو حجاب اجباری، خواست زنان ما" بریم به استقبالش...بذاریم این توطئه بشه یه فرصتی برای بیان خواسته‌های ما...

وقتی‌ تو خیابون داد می‌زنیم مرگ بر خامنه‌ای یعنی‌ از هیچ چیز این نظام نمیترسیم...حالا چرا از این حجاب بترسیم؟

Wednesday, January 6, 2010

من محارب جّد و آبادمه

به جون زری، رضاش که ما باشیم، به جان ننه آقامون و به روح اجدادم، به جان بچم که تو شکم مادرش محارب شده، محاربم...من خیلی‌ با این حس محارب بودنم حال می‌کنم و جیگرم حال میکنه...ایشالا در آزمایش ۲۲ بهمن هم سر افراز در میام و حال این خامنه‌ای نکبت و دار دستشو میگیرم...به امید ‌دیدار محارب‌های عزیز و مامانی....