Thursday, May 13, 2010

عذر خواهی‌ را خامنه‌ای باید بکند که شب تا صبح داره برادر خواهر هامون رو سلاخی میکنه

ملت عجیبی‌ هستیم..به کسانی‌ گیر میدهیم که میدونیم یه جورایی زورمون میرسه بهشونو و هی‌ می‌تونیم سرکوفتشون بزنیم...اگر واقعا کار بلدیم و دنبال یک عذر خواهی‌ واقعی و جانانه هستیم لطفا از خامنه‌ای جلاد بخواهید که بابت اعدام و شکنجه و تجاوز بهترین آدمهای مملکت ازمون عذر خواهی‌ کنه و بعدشم بره پی‌ کارش..اره عزیز...اصل مطلبو بچسبیم.. عذر خواهی‌ را خامنه‌ای باید بکند که شب تا صبح داره برادر خواهر هامون رو سلاخی میکنه نه نیک آهنگ!...گرچه، عذر خواهیش هم دیگه فایده‌ای نداره و دیگه رفتنیه...

Wednesday, May 12, 2010

من یک بیشرفم!

من یک بیشرفم

چون دیگر به تظاهرات نمیروم، چون میترسم بگویم، چون میترسم جمهوری اسلامی برود و آنوقت خیلی‌ بد بشود...و بعد از خودم می‌پرسم آیا نظام ترسو، ترس دارد، و از این که میتوانم چیزی را تغییر بدهم ترسم می‌گیرد ...من یک بیشرفم، چون با اینکه میدانم این رژیم مسول این جنایتهاست، باز خودم را به کوچه علی‌ چپ میزنم و هنوز دنبال رای می‌گردم!...چون حرف دموکراسی میزنم، اما همه باید خفه شن و عذر خواهی‌ کنند...من یه بیشرف به تمام معنا هستم، و قسمتی‌ از شرفم را با بستن چشمو و گوشم دور انداختم، و قسمت دیگر را با هذیان گفتن هر روزه...من یه بیشرفم، وقتی‌ حقیقت را میدانم ولی‌ به فکر منافع خودم، به مردم چیز دیگری میگویم، و حرامزاده‌ای هستم که مادرم را تجاوز کردند و پدرم را اعدام...من بیشرفم چون به حرفهای نصفِ مزخرف دورو برم بیشتر از دردنامه‌های پر معنی‌ مجید و فرزاد گوش می‌دهم...چون نمیدانم چطور یه اعتصاب ساده، روح یه اعدامی را شاد می‌کند...و شعار می‌دهم آزادی، ولی‌ حق همه را میخورم...و شعار میدهم "نه به اعدام" و بعد به مهمانی میروم...اه‌ه‌ه که بی‌شرف بودن اگرچه به ظاهر آسانست، ولی‌ عذاب وجدانش را نمیدانم به کجا ببرم..


Tuesday, May 11, 2010

شعار معنا دارد، شعار بیانگر آگاهی‌ ماست،شعارهای با معنا بدهیم

از خودتان بپرسید که در سال پیش تا این سالگرد ۲۲ خرداد چه بر ما گذشت، چند صد نفر کشته و اعدام شدند...چند هزار شکنجه شدند....سوالهای کهنه نپرسیم...من میدانم که رای ما را دزدیدند...بپرسیم چه کسی‌ مسبب این همه جنایت است...بپرسیم چه کسی‌ اعداممان می‌کند...چه کسی‌ توی سرمان میزند...آنوقت شعارهای با معنا و درست بدهیم

Monday, May 10, 2010

و من اسم پسرم را فرزاد گذاشتم....

و من اسم پسرم را فرزاد گذاشتم...

تا یادش بماند که فرزاد و فرزادها که بودند و به چه جرمی‌ کشته شدند...تا یادش بماند که قیمت آزادی مثل نرخهای دیگر خیلی‌ گران تمام میشود...من اسم دخترم را شیرین گذشتم، تا بعدها بداند تجاوز یعنی‌ چه، و نگذارد در آینده زنی‌ را به اسم اسلام سلاخی کنند...تا اگر فرزاد و شیرین نیستند، آزادی خواهیشان و افکارشان در درون بچه‌هایم رشد کند...تا بدانند و فریب نخورند...تا بفهمند که تنها راه آزادی از چنگ ظالم، از بین بردن آنست...

و ما مردم، همه میدانیم، که چرا ما را میکشند، میدانیم که چرا زخمیمان میکنند، میدانیم چه کسی‌ خنجر را میزند...اما "صبر" را بر میگزنیم..."صبری" که حتی خودش طاقت انتظار را ندارد...چرا که برای آزادی انتظار نمیکشند..آزادی را میسازند و جریان میدهند...

وقت زیادی به به دنیا آمدن بچه‌هایم نمانده...زری بعد از شنیدن خبر اعدام حالش به هم می‌‌خورد و من برای هواخوری به سمت دانشگاه تهران میبرمش!!! شاید که این دیوانگی و اضطراب آراممان کند!!!...و من مصمم تر از همیشه میشوم...این مدت به شهرستان و روستاها رفتم، با کارگران و خانواده‌ها صحبت کردم...و اگر چیزی هم می‌دانستم به باقی‌ هم گفتم...مطمئن باش که من صبر نمیکنم...مطمئن باش که من خاموش نیستم...و به این کارم ادامه می‌دهم...برای این همه خون که به آغاز رود آزادی می‌ریزد...و بسیجی‌ به من می‌گوید برو انور...و من خنده‌ام می‌گیرد...چرا که دیگر آزاد شده ام.....

فرزاد، احسان، شیرین، ۴۵ افغانی، ترانه، کیانوش و...

اینها فقط اسم نیستند، داستان تلخ تمام فرشته‌های شکنجه شده‌اند، که به گمان جمهوری اسلامی مرگ تنها راه خفه کردنشان بود...