و من اسم پسرم را فرزاد گذاشتم...
تا یادش بماند که فرزاد و فرزادها که بودند و به چه جرمی کشته شدند...تا یادش بماند که قیمت آزادی مثل نرخهای دیگر خیلی گران تمام میشود...من اسم دخترم را شیرین گذشتم، تا بعدها بداند تجاوز یعنی چه، و نگذارد در آینده زنی را به اسم اسلام سلاخی کنند...تا اگر فرزاد و شیرین نیستند، آزادی خواهیشان و افکارشان در درون بچههایم رشد کند...تا بدانند و فریب نخورند...تا بفهمند که تنها راه آزادی از چنگ ظالم، از بین بردن آنست...
و ما مردم، همه میدانیم، که چرا ما را میکشند، میدانیم که چرا زخمیمان میکنند، میدانیم چه کسی خنجر را میزند...اما "صبر" را بر میگزنیم..."صبری" که حتی خودش طاقت انتظار را ندارد...چرا که برای آزادی انتظار نمیکشند..آزادی را میسازند و جریان میدهند...
وقت زیادی به به دنیا آمدن بچههایم نمانده...زری بعد از شنیدن خبر اعدام حالش به هم میخورد و من برای هواخوری به سمت دانشگاه تهران میبرمش!!! شاید که این دیوانگی و اضطراب آراممان کند!!!...و من مصمم تر از همیشه میشوم...این مدت به شهرستان و روستاها رفتم، با کارگران و خانوادهها صحبت کردم...و اگر چیزی هم میدانستم به باقی هم گفتم...مطمئن باش که من صبر نمیکنم...مطمئن باش که من خاموش نیستم...و به این کارم ادامه میدهم...برای این همه خون که به آغاز رود آزادی میریزد...و بسیجی به من میگوید برو انور...و من خندهام میگیرد...چرا که دیگر آزاد شده ام.....
فرزاد، احسان، شیرین، ۴۵ افغانی، ترانه، کیانوش و...
اینها فقط اسم نیستند، داستان تلخ تمام فرشتههای شکنجه شدهاند، که به گمان جمهوری اسلامی مرگ تنها راه خفه کردنشان بود...
No comments:
Post a Comment