من یک بیشرفم
چون دیگر به تظاهرات نمیروم، چون میترسم بگویم، چون میترسم جمهوری اسلامی برود و آنوقت خیلی بد بشود...و بعد از خودم میپرسم آیا نظام ترسو، ترس دارد، و از این که میتوانم چیزی را تغییر بدهم ترسم میگیرد ...من یک بیشرفم، چون با اینکه میدانم این رژیم مسول این جنایتهاست، باز خودم را به کوچه علی چپ میزنم و هنوز دنبال رای میگردم!...چون حرف دموکراسی میزنم، اما همه باید خفه شن و عذر خواهی کنند...من یه بیشرف به تمام معنا هستم، و قسمتی از شرفم را با بستن چشمو و گوشم دور انداختم، و قسمت دیگر را با هذیان گفتن هر روزه...من یه بیشرفم، وقتی حقیقت را میدانم ولی به فکر منافع خودم، به مردم چیز دیگری میگویم، و حرامزادهای هستم که مادرم را تجاوز کردند و پدرم را اعدام...من بیشرفم چون به حرفهای نصفِ مزخرف دورو برم بیشتر از دردنامههای پر معنی مجید و فرزاد گوش میدهم...چون نمیدانم چطور یه اعتصاب ساده، روح یه اعدامی را شاد میکند...و شعار میدهم آزادی، ولی حق همه را میخورم...و شعار میدهم "نه به اعدام" و بعد به مهمانی میروم...اههه که بیشرف بودن اگرچه به ظاهر آسانست، ولی عذاب وجدانش را نمیدانم به کجا ببرم..
No comments:
Post a Comment